... حرف هایی که بعد از تو در دلم ماند ...

لطفا برای مشاهده وبلاگ از فایر فاکس استفاده نمایید

.. وقتی یه مطلب راجع به افسانه شخصی توی این بلاگ نوشتم ...و یه کم ذهنم درگیر این موضوع شد...

یاد یه چیزی افتادم...یه چیزی که شاید یه جورایی بشه بهش گفت افسانه شخصی ...

... همیشه یه سری آرزوهای خیلی جذاب داشتم و توی خیلی از دوران زندگیم هم بهشون فکر میکردم... شاید یه کم خنده دار باشه ..اما بوده‌دیگه...

... همیشه‌دلم‌خواسته‌ میتونستم‌برم‌یه جای دور...خیلی دور از همه آدمهایی که میشناسم... توی یه جایی که واقعا دور افتاده باشه و محروم از همه چیز و اونجا بشم معلم یه سری شاگرد... بهشون درس بدم ... تا بتونن برای خودشون کسی بشن ... (البته شاید اگه یه آقا بودم این کار خیلی راحت بود و امکان وقوعش هم بیشتر....ناراحت)

..یا مثلا دوست داشتم معلم مهد باشم ... یه عالمه بچه فنقلی دور و برم .. منم بشینم هی براشون قصه بگم.. باهاشون نقاشی های عجیب غریب بکشم .. شعر بخونیم با هم ...

 

 

پ.ن. ١ . فکر نکنم به اولی به هیچ عنوان بتونم تحقق ببخشم ...

پ.ن. ٢ . در مورد دومی ..اما فکر کنم اگه واقعا بخوام ..میتونم انجامش بدم...

پ.ن. ٣ .تا جاییکه یادمه ..همیشه همه بهم گفتن معلم خوبی میشم ...یا حتی خیلی از دوستام همیشه میگفتن تو باید معلم مهد بشی... حتی یکی از دوستام میگفت تو که اینقدر خوب میتونی توضیح بدی و با حوصله..خیانت میکنی به آدم ها اگه معلم نشی...!!!تعجب

پ.ن. ۴ .حالا شما بگید اگه یه مهندس بره معلم مهد بشه...(به قول مامانا) مردم چی میگن آخه؟؟!!متفکر

 

یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط باران چکه کن رو باور من... () |

Design By : Night Melody