... حرف هایی که بعد از تو در دلم ماند ...

لطفا برای مشاهده وبلاگ از فایر فاکس استفاده نمایید

.. این روزها دوباره فرصت کوتاهی پیش اومده تا بتونم تجربه تدریس رو تکرار کنم ... خیلی این کارو دوست دارم ...فکر میکنم این دیگه آخرین تجربم باشه  .. پس دارم سعی میکنم حسابی ازش لذت ببرم ...

توی این چند سال که قبل و در کنار کار اصلیم این کارو تجربه کردم ..خیلی لحظه های خوبی با شاگردام داشتم ... شاگردایی که اکثرا از نظر سنی از من بزرگتر بودن ... چقدر از اینکه یاد بدم ..لذت بردم ...

از اینکه شوق یادگیری رو ببینم توی آدم ها... و برق نگاهشون وقتی چیزی رو میفهمیدن منو به وجد می آورد ...  چیزهای زیادی که من از اونها یاد گرفتم..حتی یادم نمیره بعضی مطالبو حین توضیح دادن به شاگردا بود که خودم واقعا لمسشون کردم ... و بهتر فهمیدمشون ...

بعضیها همون جلسه اول ...در برخورد اول از اینکه من استادشون بودم جا میخوردن... (یه خانم..کم سن..اونم من که چهره م کوچیکتر از سنم نشون میده ... )بعضیها که جسورتر بودن با تعجب میپرسیدن... شما استادید؟؟!!سوال... (  منم با اعتماد به نفسی که فقط در جایگاه تدریس بهم دست میده ...میگفتم.. بلهعینک )

.. جلسات اول همیشه خیلی جذاب بود... شاگردا رو میدیدم که یه عالمه سوال در مورد من توی ذهنشون بالا پایین میشه...(انقدر واضح..مثل یه علامت سوال بزرگ بالای سرشون... چشمک)..بعضی هاشون حتی میپرسیدن..از سن.. دانشگاه ...حتی وضعیت تاهل... آیا کلاس خصوصی هم بر میدارم یا نه...هه هه ههچشمک...

.. همه ی شاگردهامو دوست داشتم ... و اونهایی که خجالتی تر بودن رو بیشتر... چون خودم در جایگاه شاگرد ..اون طوری هستم...

...دوست داشتم همه مطلب رو یاد بگیرن ... عالی ِ عالی .. در حد خودم ... تا فوت ِ کوزه گری ...

... از شاگردایی که سوال میکردن تا مچ بگیرن و بگن استاد چیزی بلد نبود... بدم نمی اومد..اونها رو هم دوست داشتم..چون منو وادار میکردن همیشه آماده باشم سر کلاس... و بلاخره وقتی قانع میشدن به کارم مسلطم.. حسابی به چیزی که میگفتم اعتماد میکردن .. و حسابی باهام دوست میشدن ..مژه( اینها آدمهای شیطونی هستن ...از خود راضی)

.. شاگردهایی که از جلسه اول میخواستن بگن،اونها هم بلدن .. ولی کم کم میفهمیدن خیلی چیزهای بیشتری میخوام یادشون بدم ...رو هم دوست داشتم ...(اینها آدم های نسبتا کوچیکی هستن و تعدادشون زیاد )

...شاگردهایی که بعضی مباحث رو بلد بودن ولی با آرامش گوش میدادن و به روی خودشون هم نمی آوردن .. رو هم دوست داشتم ...(اینها آدمای بزرگی هستن و تعدادشون کم)

..شاگردهایی که میتونستن مچ بگیرن .. و من میفهمیدم که اونها هم میفهمن که ..اشتباهی کردم ... اما به روی ِ خودشون نمی آوردن رو هم دوست داشتم ...نیشخند(اینها آدمای خیلی خیلی بزرگی هستن و تعدادشون خیلی خیلی کم)

.. کلا سریع میشد فهمید هر شاگرد.. با چه فکری سر کلاس نشسته ...

کلاس ِ درس ..دنیایی بود برای خودش..فقط ظاهرش یه کلاس درس بود ...یه شماتیک ِ کوچیک از دنیای ِ بزرگ ِ ما ...

..خلاصه که عاشق کلاسهای درسم بودم ...

و شاگردهامو دوست داشتم (خانم و آقا بودنش ..فرقی نداشت..)به عنوان کسی که اومده تا یاد بگیره ... در حد یه شاگرد همشون رو دوست داشتم ...

... حیف که دیگه بعد از این دوره، تکرار نمیشه...حداقل احتمالا تا مدتی ...

 

 

پ . ن. ١ . ... من برای ِ تو جزء کدوم دسته از شاگردها بودم ؟؟!!..

پ . ن. ٢ ...کاش حداقل در حد یه شاگرد من رو هم دوست داشته میبودی (نمیدونم فعل بهترش چی میشه .. فعلی که دوست دارید در زمان ِ گذشته رخ داده باشد .. یعنی آرزو در زمان ِ گذشته...هه هه هه....چی شد!!!...ابله..)

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط باران چکه کن رو باور من... () |

Design By : Night Melody