لطفا برای مشاهده وبلاگ از فایر فاکس استفاده نمایید
..اعتراف میکنم.. .. با اینکه سخته .. .. و یا شاید بیشتر از اون تلخه .. .. اما باید اعتراف کنم .. .. باید اعتراف کنم که اشتباه فکر میکردم .. .. باید اعتراف کنم سخت تر از اونیه که فکر میکردم .. .. آره باید اعتراف کنم که منم یه آدم هستم .. .. یه آدم با همه ی نیازهای آدمیت .. .. با همه خودخواهی های یه آآآآآآآدم.. .. آره فقط یه آدم معمولی .. .. معمولیه معمولی .. .. آره تلخه .. .. اعتراف همیشه تلخه.. .. اما باید اعتراف کنم که هر چی تلاش کردم که عشق من یه عشق زمینی نباشه.. .. رنگ خواسته های زمینی نگیره.. .. اما نشد.. هر چی باشه منم زمینیم .. با همه خواسته های زمینی.. .. آره اشتباه بود هر چی فکر میکردم .. .. فکر میکردم میتونم تا آخر دنیا تو رو دوست داشته باشم.. فقط دوست داشته باشم از ته قلب.. و با شادی تو شاد باشم .. .. اما نخوام که پیشم باشی.. .. نخوام که محبتت برای من باشه.. نخوام که نگاهت و همه ی فکرت برای من باشه.. .. فکر میکردم فقط اگه تو شاد باشی.. فقط اگه تو بخندی .. برام کافیه .. اما باید اعتراف کنم.. عشق من هم محکوم به زمینی بودن هست.. محکوم به همه خواستن ها ی آدمیت .. .. اینکه باشی .. برای همیشه برای من باشی .. دوستم داشته باشی .. نگرانم باشی..حامیم باشی .. .. باشی برای روزهایی که چشمهام بارونیه .. .. باشی برای روزهایی که دلم تنگ و ابریه .. .. باشی برای اینکه یه لحظه بتونم با خیال راحت به هیچ چیز فکر نکنم .. به این امید که تو هستی و مراقب همه چیز .. .. .. آره این نهایت خودخواهیه .. .. نهایت خودخواهیه یه عاشق .. .. اما آخه منم یه آدمم .. .. فقط یه آدم.. ..خسته ام .. از این همه تلاش .. از این همه جنگیدن برای زندگی کردن .. برای خوب زندگی کردن .. ساده زندگی کردن .. برای بودن .. برای خوب بودن .. احساس آدمی رو دارم که توی آتیشه .. اگه بمونه توی آتیش میسوزه .. اما دیگه توان فرار کردن از آتیش رو هم نداره .. انگار این زندگی و این دنیا اصلا قصد نداره روی خوبش رو هم به من نشون بده .. یا این زندگی داره خیلی به من سخت میگیره .. یا من خیلی سخت گرفتم این زندگی رو .. هر چی که هست .. از وقتی یادم میاد ..دارم تلاش میکنم برای رام کردن زندگی .. دارم میجنگم .. خسته شدم از این همه جنگ .. دلم یه آرامش همیشگی میخواد .. یه خواب ابدی .. بعضی آدم ها رو فقط وقتی خواب هستن ، میشه تحمل کرد .. پ.ن... آخه چراا؟؟!!.. .. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی حرفاش فهمیده نمیشه .. .. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی از خودگذشتگی هاش نادیده گرفته میشه .. .. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی احساس میکنه تلاش ِ بی نتیجه بوده همه کارهاش .. .. پ.ن.١. چقدر سخته که نه راه پیش داشته باشی و نه پس.. پ.ن.٢. کاش یه کم با من مهربون بودی (با خودِ خودتم ).. پ.ن.٣. کاش تو هم اندازه من احساس داشتی .. پ.ن.۴. خدایا چقدر خوبه که همیشه هستی.. چقدر خوبه میدونستی باید قلبمو خیلی خیلی بزرگ بیافرینی .. که با اینهمه دلتنگی .. بازم بزرگ بمونه.. اما با همه بزرگیش این روزها احساس میکنم جایی برایِ احساس های خوب نمونده توی این دلِ من.. حرف برای گفتن زیاد هست .. خیلی زیاد .. اما از اونجایی که فرصت برای زدن همه اونا کم هست .. و من دلم نمی آد هیچ کدومشون از قلم بیفتن .. فعلا به احترام همشون سکوت میکنم.. .. فکر نکن فراموش شدی.. چون از همیشه بیشتر در فکرت هستم.. احساس پرنده ای رو دارم ... که توی یه باغ بزرگ و زیبا ... محکوم به تحمل میله های سرد ِ قفس هست ... کی میرسه اون روزی که از هر قید و بندی آزاد بود؟!... پ.ن. بعضی قید ها رو دیگران به آدم تحمیل میکنند.. اما این روزها به این نتیجه رسیدم که این نوع قیدها در مقابل قید و بندهایی که خودمون برای خودمون میسازیم .. خیلی ناچیزند... چقدر امشب همه چیز دوباره دست در دست هم داده تا دوباره من از خجالت این اشکها در بیام.. .. خوندن مطالبی که دوستان توی بلاگهاشون گذاشتن .. شنیدن خبر فوت ناصر حجازی ( با اینکه زیاد آدم فوتبالی نیستم ) .. ..و خیلی چیزهای کوچیک و بزرگ دیگه .. .. و میشه گفت آخرین ..اما مهمترین .. .. نبودن ِ تو .. به این نتیجه رسیدم که .. .. یه دسته از آدمها هستن که .. .. با یه غم همیشگی توی دلشون به این دنیا میان .. .. با اون زندگی میکنن .. .. و با اون از این دنیا میرن .. پ.ن.١. حالا تو هر اسمی رو میخوای روش بزار..افسردگی یا هر چیزی.. پ.ن.٢. هیچ چیزی انگار قادر نیست این غمو از توی دلت برداره .. شاید بعضی چیزا بعضی وقتا سرتو گرم کنه..انقدر که فرصت فکر کردن بهش رو نداشته باشی .. اما اون همیشه همون جا توی دلت جا خوش کرده ..رفتنی نیست انگار .. پ.ن.٣. خیلی وقتا تازه یه مشکل بزرگتر پیش میاد و اون وقتی هست که ناخودآگاه این غم به اشک تبدیل میشه و تو باید حالا برای آدمای دور و برت دلیلی برای اون بتراشی .. برای چیزی که خودتم نمیدونی منشاش از کجاست .. چه توضیحی میشه به بقیه داد؟؟!! پ.ن.۴. میتونم بگم تقریبا در تمام دوره های عمرم در تلاش برای کم رنگ کردنش بودم و هستم .. اما موفق نبودم .. پ.ن.۵. آخه چرا؟؟!! .. عجب دلتنگی ِ تلخیه دلتنگیه برای تو .. .. تنها دلخوشیم اینه که تو هیچ وقت تلخیه این دلتنگی رو نمی چشی .. .. شعر فوق االعاده ایه .. .. فکر کنم از مولانا باشه .. .. واقعا در مورد تو هم صادق هست .. .. بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود .. ..بعد از یه مدت دوری از این بلاگ که خیلی خیلی دوستش دارم..مثل تو که خیلی دوست دارم.. .. دوباره برگشتم که هر روز بنویسم به عشق تو .. .. امیدوارم اینجا رو بخونی .. .. از همه دوستانی که این چند وقت جویای حالم شدند ممنونم .. .. در همه لحظه هایی که میگذره .. .. در همه جمله های عاشقانه ای که حسرت گفتنش رو دارم .. .. بیا ببین که چقدر جای تو خالیه .. .. نمیدونم دقیقا چه احساسی دارم .. گیجم .. هم خوشحالم .. هم دلشوره دارم .. و گاهی هم نگرانم .. بعد از چند روز.. تازه الان .. یه لحظه احساس کردم باز عقلم برگشت و رفت سر جای خودش نشست .. .. انگار دوباره میتونم درست حسابی فکر کنم .. این عشق عجب چیز ِ غریبی هست .. این چند روز حسابی این عقل ِ من رو از خونه خودش بیرون فرستاده بود پ.ن.١. .. از شواهد این طور به نظر میاد که عقلم از عملکرد این چند روز ِمن زیاد راضی نیست.. اما زیاد هم ناراضی نیست .. پ.ن.٢. .. حالا به عقلم قول دادم .. از این به بعد یه کم بیشتر حواسم به حرفایی که اون میزنه باشه و زیاد ..دل به دل ِ این دلم ندم .. http://www.4shared.com/audio/iP_zQHas/09_Hidden_Track.html ...این ترانه رو دوست دارم... ... ... ... برای داشتن چشات ... دلم میخواد خدا باشم .. ...میخوای برم تو آسمون ...فرشته ها رو جمع کنم ...بیان همه بهت بگن ...بگن که عاشقت منم پ.ن. یه بخشایی از همین ترانه هست... .. وااااااااااااااااااااای خدا جونم شکرت .. .. باورم نمیشه .. .. باورم نمیشه .. ..نه.. .. اصلا باورم نمیشه .. .. خدا جونم شکرت .. پ.ن.١ . .. باور نمیکنم.. میفهمی ؟؟!!.. باور نمیکنم.. پ.ن.٢ ... خدای مهربونم خودت بهتر میدونی توی دلم چه خبره .. خدایا بازم مثل همیشه کمکم کن .. مثل همیشه که فکرای خوب میندازی توی سرم .. الانم خیلی محتاجم..بیشتر از همیشه.. خدا جوووووووووووون .. خوب از اونجایی که رفتن من باعث شادی عده ای خوش خیال !! شد .. اومدم اینجا اعلام کنم که فعلا برنامه یه کم عقب افتاده .. یعنی یه دو هفته ای تا غیبت صغری فرصت دارم .. پس با اجازتون همه گریه های پست قبلی رو پس میگیرم که بعدا دوباره خرجشون کنم .. من که آب غوره اضافی ندارم خرج کنم که پ .ن. ..فکر کردی به همین راحتی از شر من خلاص میشی؟؟!! .. باید برم .. هر چند کلی حرف دارم که هنوز فرصت نشده بگم .. احتمالا یه مدت اینجا نیستم .. اما مطمئنم همش دلم اینجاست .. خیلی دلم گرفته .. سعی میکنم زودتر برگردم .. .. با اینکه نمیخوام این مطلب زیاد غمگین بشه .. با این که نمیخوام اشک بریزم .. اما با اجازتون کلی اشک میریزم .. چون برام خیلی سخته.. خیلی .. فقط ای کاش .. .. کاش و هزار ای کاش ... همین ... ... ...باران... ... و همیشه باران ... ... بعضی دردهای ِ به ظاهر کوچیکی وجود دارند که ... بزرگترین موفقیت ها هم نمیتونه اونها رو تسکین بده ÷.ن.١. .. حوصله نوشتنشو ندارم... ... من مطمئنم ... یعنی اون حسم که همیشه بهم راست گفته ... همش داره توی دلم میگه ... یه روزی ... یه جایی ... دوباره میبینمت ... ... پ.ن.١. ... چه تو بخواهی .. چه نخواهی... پ.ن.٢. .. امیدوارم توی همین دنیا باشه اون روز... و گرنه که روز حساب رسی به اعماله و تو داری از من پیش خدا شکایت میکنی... همکارم میاد پیشم و من شروع میکنم راجع به یه موضوعی(موضوع غیر کاری ..حرفمو که هنوز تقریبا یک جملش هم به سلامتی!! تموم نشده .. با کمال احترام.. و با این جمله که خیلی وقتها شنیدم قطع میکنه:دقیقا.. منم مثل تو... ... و بعد شروع میکنه به تشریح چیزی که به نظر میباید در ادمه حرفای من باشه.. اما هر چی بیشتر گوش میدم ..کمتر شباهتش رو با حرفی که من قرار!!! بود بزنم پیدا میکنم... حرفش که تموم میشه... پا میشه از اتاقم میره بیرون.. ... ..بیشتر که دقت میکنم ..میبینم این روزها با خیلیها که حرف میزنم همین طور شدن.. ..انگار همه میخوان که حرف بزنن.. ..انگار همه میخوان که یکی بهشون گوش بده.. ..منم که اصولا به این زودیا به حرف نمیام.. ..وقتی میبینم اونها این همه علاقه دارن حرف بزنن.. ..مثل همیشه سکوت میشم و گوش میدم..حتی فرصت نمیدن با یه جمله تاییدشون کنم یا یه کلمه یه چیزی بگم.. ... ..و این داستان همیشه تکرار میشه .. پ.ن.١. ... من دیگه فهمیدم که وقتی همکارم میاد توی اتاق میخواد خودش حرف بزنه.. و علاقه ای به شنیدن حرفای من نداره.. پ.ن.٢. .. پس به من حق بدید که بیام اینجا حرف بزنم... یه عمر گوش بودن .. آدمو خسته میکنه. . توی این دنیای مجازی دارم تمرین زبون بودن میکنم... ..یک عالمه حرف برای گفتن روی دلم سنگینی کرده .. .. کاش بودی تا برایت میگفتم .. .. هر چند اگر هم بودی جسارت گفتنش نبود .. .. فقط کاش بودی .. ..کاش برای همیشه بودی.. ..باور کن حرف هم نمیزدم.. ..چیزی نمیگفتم که ناراحت بشی.. .. فقط کاش بودی.. ..خیلی دوست دارم بدون هیچ حرفی فقط نگاهِت کنم.. ..باور نمیکنی.. ..اما کاش بودی و من فقط نگاهِت میکردم.. ..میخندیدی و من فقط نگاهِت میکردم.. ..آخه میدونی .. خنده های قشنگی داری.. ..کاش بودی.. ..کاش برای همیشه بودی.. یه حس عجیبیه ... فکر کنم شیرینه .. بعضی وقتا هم تلخه .. اما بیشتر مواقع شیرینه شیرینه .. ..هیچ مرزو محدوده ای نمیشناسه .. سفید و سیاه نمیشناسه..سن نمیشناسه ..ترس نمیشناسه .. هیچ چیزی نمیشناسه ..خیلی آروم پا میزاره توی دلت .. اونقدر آروم که اول نمیفهمی .. شاید اگه میفهمیدی عقلت راهشو میبست ..اما زرنگ تر از این حرفهاست .. میره برای خودش کنج دلت یه جا پیدا میکنه ..بهترین جای دلتو ..چون قراره برای همیشه اونجا بمونه ..کم کم حسش میکنی ..دلت مور مور میشه .. قلبت تند تند میزنه ..دیگه کل دلتو اشغال میکنه .. اما براش کافی نیست ..میره سراغ فکرت ..آروم آروم اونجا رو هم مال خودش میکنه ..دیگه حالا همه ی تو در تصرف اونه ..قلبت..فکرت ..خندیدنت..اشک ریختنت .. فریاد زدنت ..دیگه دست و دلت به کاری نمیره..تمرکز نداری ..هر کاری میخواهی بکنی .. فکر اونه که توی سرته.. و تصویر اونه که جلوی چشماته ..حسابی توی دستای اون اسیری ..رهایی ای نیست از اون.. چه بخواهی و چه نخواهی ..اوایل که به جوانب فکر میکنی .. دعا میکنی زودتر دست از سرت برداره این حس ..اما بعد .. بی خیال همه جوانب میشی ..میخواهی که همیشه باشه این حس... چون میبینی بدون اون زندگیت یه چیز قشنگو کم داره ..حس عجیبیه.. ..اما شیرینه.. .. پ.ن.١. .. حس عجیبیه..تا تجربش نکنی .. نمیفهمی.. پ.ن.٢. .. امیدوارم بهترین نوعش رو تجربه کنی.. ..خوابهای من همه تکراری شده .. ..حالا کار به جایی رسیده که یه خوابی که قبلا دیدم رو میبینم ..اما از زوایای جدید .. یا مثلا همین دیشب یه خواب دیدم به زبانِ اصلی (انگلیسی) .. حدس میزنم این مسئول تنظیم خوابهای بنده .. جدیدا خودش خوابش میبره و یه سری از خوابهای ِتکراری ِ قبلیو به ترتیب گذاشته که پخش بشه... پ.ن.١. جالبیش اینجاست که خودم وسط خواب متوجه میشم که این خوابو قبلا دیدم.. پ.ن.٢.بعضی خوابها رو ١٠٠٠ بار هم که پخش مجدد بزاره من دوست دارم... ..شاید خیلی سال پیش ..فکر میکردم وقتی یه آدم.. آدم دیگه ای رو دوست داره ..حتما باید بهش برسه... ..فکر میکردم اون آدم باید همیشه برای ِ من باشه ... ..اما حالا کلی طرز نگاهم به این مسأله زیر و رو شده ... ..دیگه نمیخوام از عشقم بندی بسازم و بااون ..اون آدم رو تا ابد برای خودم نگه دارم.. .. با اینکه این روزها حضورت برام شده بزرگترین آرزوی زندگیم ... ..اما ... اما برای من همین فرصت کوتاهِ دیدنت و آشنایی با تو خودش یه دنیا بود.. ..درسته که یاد تو برای من کلی اشک و دلتنگی به ارمغان میاره .. .. اما همین برای من غنیمت ِ با ارزشی هست که دوسش دارم .. .. کنار یاد توست..که همه ی مطالب بلاگمو مینویسم.. .. حضورکوتاهِ تو تویِ مسیرِ زندگیم..سکوت سنگین منو شکست.. همین برای من یه دنیا بود.. .. تنها حسرتم اینه که کاش جرات میکردم این احساس رو که تو جزء اصلیش بودی ..با توشریک میکردم.. اگه مطمئن بودم آرامشتو بهم نمیزنه ..احساسم .. اگه مطمئن بودم قلبتو نمیرنجونه از من.. تو رو توی ِ این حس شریک میکردم .. .. شاید خیلی بدم ..که تو رو توی احساسم سهیم نمیکنم.. ..البته تلاشم رو کردم.. اما شاید بهتر بود نمیکردم.. ..الان فکر میکنم بهتره که ندونی هیچ وقت.. ... نمیدونم ... نمیدونم ... نمیدونم... پ.ن. ..امشب دلم خیلی گرفته و باز هوای گریه داره ... خوابم نمی بره ... ...من این دنیای مجازی رو دوست دارم ... ..این با صدای بلند فکر کردن توی چهاردیواری ِ بلاگم رو دوست دارم ... .. اینجا تنها جاییکه بیشتر از هر جای دیگه خودم رو به تو نزدیک احساس میکنم ... با اینکه فکر میکنم هیچ وقت گذارت به این مسیرها نمیخوره یا اگه اتفاقی راه گم کردی و از این مسیرها گذشتی ..چون اینجا زیاد خبری از خودِ واقعی ِ من نیست .. من رو نمیشناسی ... ...آره من این دنیای مجازی رو خیلی دوست دارم ... ...دنیایی که توی اون میتونم حرفامو بدون هیچ دغدغه ای بزنم و خالی بشم از افکاری که توی ذهنم و دلم اسیر شدن و هیچ وقت توی دنیای واقعی تبدیل به کلام نشدن ... از ترس ِ فهمیده نشدن .. درک نشدن ..حس نشدن .. بد تعبیر شدن .. دنیایی که توش میتونم هر وقت دلم گرفت از دلتنگی هام بگم و نگران اطرافیانم نباشم که شاید ناراحت بشن و حوصله شنیدن غصه های منو نداشته باشن ... .. اجباری توی شنیدن درد و دلهام برای هیچ کس وجود نداره ... هر کسی به اینجا اومد و به خونه کوچولوی من سر زد .. اگه دلش از نوشته هام گرفت و نخواست بخونه .. میگذره و میره و سکوت میکنه و دیگه هم هیچ وقت بهم سر نمیزنه ... هر کسی هم خواست .. همدردی میکنه و احساسش رو میگه ... دوستای ِ خوبی دارم که با نظراتشون گاهی حال ِ منو از گریه به خنده تغییر دادن... ..این دنیای مجازی رو دوست دارم..چون میتونم هر وقت دلم خواست بدون اینکه شناخته بشم برم و تو کوچه پس کوچه های بلاگ ها قدم بزنم ...بدون اینکه از کسی تنه بخورم ...یا کسی توی تاکسی از روی عقده خودشو بچسبونه بهم... ..این دنیای مجازی رو دوست دارم .. تنها جاییکه به محض ورود همه نمیخوان سر از کارت در بیارن .. اسم...سن و سال .. قد ..وزن................ .. فقط یه آدرس بلاگ دارم که اونم به هر کسی واقعا دلم خواست میدم که اونم اگه واقعا دلش خواست..به من سر بزنه .. ..هر جا دلم خواست میرم و خیلی راحت خودمو مهمون دلهای آدما میکنم .. بدون اینکه مهمون سرزده به حساب بیام .. اگه خوشم اومد از اون جا... بدون اینکه اجباری در کار باشه ... بازم میرم و بهش سر میزنم .. و اگه هم دوست نداشته باشم ..دیگه هیچ وقت بهش سر نمیزنم .. ..یه لیست از بهترین بلاگها برای خودم میسازم که کلی از خوندشون لذت میبرم و اگه یه روز نباشن ..دلم میگیره .. ..آره توی این دنیای مجازی خیلی از بایدها و نبایدهایی که برای دنیای واقعیمون ساختیم و آدمو آزار میده ..وجود نداره .. ..مجبور نیستی ..حتما اسم داشته باشی..یا اسمی که توی انتخابش نقشی نداشتی رو یدک بکشی .. .. مجبور نیستی ..نقاب به صورت داشته باشی ... وخودِ واقعی ات رو پنهان کنی ... .. مجبور نیستی احساس ِ واقعیت رو توی هزار توی ِ دلت قایم کنی ... .. مجبور نیستی تا وقتی خودت نخواستی ..چیزی رو برای کسی توضیح بدی... ... ...آره این دنیای ِ مجازی رو دوست دارم... ... و تو رو هم دوست دارم ... ... برای همینه که این دنیا رو برای گفتن حرفهام انتخاب کردم ... ... حتی اگه هیچ وقت بهش سر نزنی و هیچ وقت من ِ واقعی رو نشناسی ... خدایا .. چی میشد اگه این احساس ِ دلتنگی آدمها نسبت به همدیگه رو هیچ وقت نمی آفریدی ...؟! ... چی میشد؟!! ..فکر کن داری یه کتاب جذاب و خوندنی رو میخونی ... .. و درست موقعی که جذب خوندنش شدی ... ..اونو از لابلای دستات بیرون بکشن ... .. چه حسی بهت دست میده اگه فکر کنی دیگه هرگز اون کتاب به دستت نمیرسه؟؟... ..حسرت خوندن خط به خطش ... ..روی دلت سنگینی میکنه ... .. و حالا... من یه حسی شبیه اون رو دارم تجربه میکنم ... .. خیلی تلخه ... ..امیدوارم هیچ وقت تجربش نکنی ... پ.ن. منو ببخش که با کتاب مقایست میکنم... شاعر نیستم تا برات شعر بگم .. وگرنه تا الان یه مثنوی سروده بودم ... امروز آخرین جلسه کلاس خصوصی بود ... شاگردم یه دختر خانم خوشگل و باهوش و جذاب ... کلاس که تموم شد ... من خواستم خداحافظی کنم ... شروع کرد کلی از من تعریف و تمجید ... و من که متعجب و با دهان باز مونده بودم که چی بگم ...یعنی راستش اصلا انتظارش رو نداشتم... آخه از همه چیز ...اونم با چه احساسی تعریف کرد ... از نحوه تدریسم ..از صورتم!! .. از صدام!! ... از رفتارم ..شخصیتم ... و چیزی که بیشتر از همه جالب بود این بود که گفت شما واقعا آرامش میدین به آدم..همه چیزتون آرامش بخش و دوست داشتنیه ... و خوب من مونده بودم یه آدم که توی دلش طوفانه و خودش حال خودش رو نمیفهمه چطور میتونه واقعا آرامش بخش هم باشه؟؟!! .. خلاصه ...جدا از تعجب و هاج و واج موندن ...کلی هم کیف کردم ...حالا نگید ای بابا..چقدر بی جنبه ام .. به خدا من زیاد تعریف و تمجید شدم .. خیلی خیلی زیاد و هیچ کدوم رو هم جدی نگرفتم و نمیگیرم...چون خیلی از این چیزها که منو به خاطرش تمجید میکنن ...اکتسابی نبوده و خوب من این طوری باهاشون به دنیا اومدم ... و همون طور که اگه کسی به خاطر چیزی که طبق اختیار من نبوده منو سرزنش کنه..بهم بر نمیخوره..مثل نژاد..خانواده...قوم..اصلیت...اگه کسی هم منو مثلا به خاطر چهرم..ظاهرم..صدام ..هوشم... و چیزایی که من توی داشتنشون سهمی نداشتم و اکتسابی نبوده و برای به دست آوردنش تلاشی نکردم... تمجید کنه.. زیاد جدی نمیگیرم... همیشه به این فکر میکنم .. چیزی که به راحتی در اختیارم قرار داده شده .. به راحتی میتونه گرفته بشه .. پس هیچ وقت نمیتونم به داشتنشون مغرور باشم...چون واقعا ابلهانه ترین کار هست... ..اما واقعا حق بدین ..بعضی آدم ها که انتظار نداری و این طور ازت تعریف میکنن ... خیلی آدم رو شاد میکنه پ .ن. شما چطور؟؟!!..از تعریف و تمجید شنیدن لذت میبرین؟؟!! این روزها ...تو شده ای بهانه ی من برای همه چیز... برای... همه دلتنگی ها ... دل مور مور شدن ها ... خنده های ناخودآگاه ... اشک های گاه و بیگاه ... کابوس های شبانه ... برای همه خواستن ها و نخواستن ها ... ای قبله ی من خاک در خانه ی تو بی منت می مستم ز پیمانه ی تو ای قبله ی من خاک در خانه ی تو در دام توام بی زحمت دانه ی تو تن خسته و بیمارم درمان منی سوز شعر و آوازی در جان منی ای تو هوای هر نفس عشق تو میورزم و بس دل کنده ام از همه کس پناه من تویی و بس تا در دل تو زنده ام از عالمی دل کنده ام در خود رها گشتن خوش است در تو فنا گشتن خوش است تویی تویی بهانه ام شاعر هر ترانه ام شعله ی شوریدگی ام تویی تویی زبانه ام تو زخمه ی ساز منی صدای آواز منی رمز من و راز منی نقطه ی آغاز منی بر جان من آتش بزن ای عشق من ای عشق من باید تو باشی آتشم تا تن در این آتش کشم من تو شوم تو قصه ها تا من بسوزاند مرا بی مرگی از تو مردن است این معنی عشق من است پ . ن.١. ..این ترانه رو هایده خونده..واقعا که عجب صدایی داشته پ . ن.٢...این بخشش رو خیلی دوست دارم...باید تو باشی آتشم تا تن در این آتش کشم... ...میدونم اینجا رو هیچ وقت نمیخونی... ...اما از تو به خاطر اینکه شجاعت دوباره دیدنت رو نداشتم عذرخواهی میکنم... ... به خاطر اینکه شجاعت نه شنیدن رو نداشتم عذرخواهی میکنم... ای کاش هیچ وقت نمیدیدمت ...هیچ وقت اگه ندیده بودمت حالا این طور دیوونه وار رفتار نمیکردم ... این کابوس های شبانه ... این در همه جا به دنبال ردی از تو گشتن ها ... مثل همیشه کاملا معقول رفتار میکردم ... مثل تو و حتی بیشتر از تو غروری ناشکستنی داشتم ... اما تو با حضورت ... چیزی رو در من به هم ریختی ... به آتیش کشیدی خیلی چیزها رو ... غرورم رو ... عقلم رو ... آرامشم رو ... ... پ.ن. ١. باز من دیوانه ام ،مستم ...باز میلرزد، دلم ، دستم...باز گویی در جهان دیگری هستم پ.ن.2. یکی از دوستانی که بلاگو میخونن ..پرسیده بودن که چرا من اینقدر نقطه چین به کار میبرم...خوب...من عاشق این سه نقطه ام ...که پر از حرف هست برای خودش..پر از خنده و گریه...این سه نقطه خیلی حرف ِ ...بلاخره تصمیمم رو گرفتم ... و به پیشنهاد دوست خوبم کار جدید رو قبول کردم ... کلی کار برای انجام دادن دارم ...خیلی خیلی موقعیت عالی هست برای من ... بلاخره میتونم هم از این شرکت داغون راحت بشم و هم از تو دور...دور دورر...البته نه اونقدر دور...خرجش یه بلیط اتوبوس ...یا قطار ...یا هواپیما...:))...میخوام خودم رو توی این کار جدید غرق کنم طوری که فراموشت کنم ...همه چیز رو فراموش کنم ...احساس داشتن رو ...خواستن رو ... همه چیز رو ... ..اما مامانم گیر داده که نه نمیشه...یه دختر تنها ...توی یه شهر غریب ...مردم چی میگن!!!....چه طوری میخوای تنهایی از پس خودت بر بیایی؟...حالا ما هر چی میگیم مامان جان نا سلامتی من ۴ سال توی اون شهر(به قول شما غریب..اما به قول من از شهر خودمون آشناتر...!!!) دانشگاه رفتم ها... ...خلاصه حالا که دل ما راضی شده به رفتن..مامان جان دست از سر ما برنمیداره... ..من نمیدونم اصلا این چه آرزویی هست که همه مامان ها برای بچه هاشون دارن؟؟!!!...همش دارن از زندگی مشترکشون مینالن...بعد هی میگن...ای خدااااا!!!! ...البته هفته دیگه حتما به یه بهونه ای میام موسسه...آمارتو گرفتم...فکر کنم...باشی...خدا رو چه دیدی شاید ... ..اما به قول مامانم ...مرد خوش قیافه و خوش تیپ به درد زندگی نمیخوره ....و تو خیلی خوش قیافه ای...(من نمیدونم پس این مردای خوش قیافه به چه دردی میخورن :))) ... راستی به قول این برنامه…. Salitalk..سوال هفته....چرا ازدواج زن غیرمسلمان با مرد مسلمان حرامه؟؟!!!...کسی میدونه؟؟!! ...یکی از همکارای خانم شرکت به تازگی صاحب یه دختر کوچولوی ناز شده ... عکس دخمل ِ نازشو با چه شوقی بهمون نشون میداد ... ... از وقتی این خانم همکار ِ ما مادر شده ... کلی روحیه و حس و حالش عوض شده ... یه برق ِ خاصی توی چشماش پیدا شده ... ... واقعا چه رمز و رازی داره یه کودک تازه متولد شده که میتونه مادرشو این همه متحول کنه؟؟!! ... ...میگن طرف گرسنگی نکشیده که عاشقی از یادش بره ... واقعا هر کی گفته ... درست گفته ... ...بعضی وقتا احساس میکنم از سرِ بی دردیه ...که منم این دردِ عشقو برای ِ خودم دست و پا کردم...بگم ما هم درد داریم... آخه اینم شد درد...؟؟!! ... اما خداییش ...بد دردیه..درد دوری از کسی که دوسش داری ... اینم یه نوع فقر دیگه....نیست؟؟!! ... دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده ... ... می ترسم از بد تفسیر شدن عشقم ... دوستم بداری یا نداری ... به یادم باشی یا نباشی... مرا بشناسی یا نشناسی ... فراموشم بکنی یا نکنی... ... همیشه دوستت خواهم داشت ... همیشه به یادت خواهم بود ... همیشه تو را خواهم شناخت ... و هیچ گاه فراموشت نخواهم کرد ... اگه زبونم ُ بی اختیار گاز میگیرم... حتما دلیلش اینه که تو داری با یکی راجع به من حرف میزنی... ... اگه شب خوابت رو می بینم... حتما به خاطر این هست که تو هم همون شب داری خواب منو میبینی ... ... اگه همه ی اینا درسته اما من دارم زندگی خودم ُ ادامه میدم و تو هم ... دلیلی نداره جز این که همه ی اینا جز توهمات من چیزی نبوده و نیستند... نگاهی می کنی، ما رو کرده و بازم گرفتاره این بی خبری ها قلبم رو به درد میاره ... کار هر شبم شده کند و کاو لحظه های ناب ... اون لحظه ها ی قدیمی ... که هر روز کم رنگ تر و کم رنگ تر میشن .. اما من سعی میکنم با مرور دوبارشون نوی قلبم زنده نگهشون دارم ... شاید یه روزی دوباره ببینمت ... کاش میتونستم احساسمو همون قدر که اینجا راحت مینویسم بهت بگم... Everywhere I go all the places that I've been حالا دیگه روز ها مثل روزهای قبل از دیدن تو شده ... بدون ذوق دوباره دیدن تو ... واقعا که چه شوقی داشتم برای دوباره دیدن ... نمیدونم آیا یک بار دیگه هم که شده ممکنه ببینمت یا نه ... نمیدونم ... این چند هفته که برام مثل یک سال گذشته ...اما شاید من دیگه هیچ وقت تا آخر عمر نبینمت ... اما شاید این طوری بهتر باشه ... یه عشق ابدی ... یکطرفه...بدون شروع ... بدون پایان ...






..





) باهاش حرف زدن...


.. فکککککر کن...
..

(البته اگه آدمای دیگه هم اونجا بودن..یه کم هم خجالت میکشیدم..و معذب میشدم..)
... مخصوصا تعریف ازاخلاق و اینکه چقدر تو آرامش بخشی ...من که کلی شاد شدم

مگه عاشق ندیدی، تو
یا شاید دیدی و
رسواترین عاشق ندیدی، تو
یا ما مجنونیم و، خونه خرابی عالمی داره
یا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمی داره
خداییش فرقی هم انگار نداره
یا اگه داره دل رسوای ما بند
الهی دل خوشی باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت
الهی خوش خبر باشه قناری
بخونه تا خروس خون چشم به راهت
صفای دیدنت ای قصه نور
من و با خود ببر تا آخر دور
گلای پیرهنت، یاس و اقاقی
بمونم منتظر، تا قصه باقی
Every smile is a new horizon on a land I've never seen
There are people around the world - different faces different names
But there's one true emotion that reminds me we're the same...
Lets talk about love
From the laughter of a child to the tears of a grown man
There's a thread that runs right through us all and helps us understand
As subtle as a breeze - that fans a flicker to a flame
From the very first sweet melody to the very last refrain...
Lets talk about love
Lets talk about us
Lets talk about life
Lets talk about trust
Lets talk about love
It's the king of all who live and the queen of good hearts
It's the ace you may keep up your sleeve - 'til the name is all but lost
As deep as any sea - with the rage of any storm
But as gentle as a falling leaf on any autumn morn...
Lets talk about love - it's all were needin'
Lets talk about us - it's the air we're breathin'
Lets talk about life - I wanna know you
Lets talk about trust - and I wanna show you
Lets talk about love
| Design By : Night Melody |
