با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود ...

 

با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود

چون کرم شبان تابان می تابی و می تابم

بر هر که نظر کردم گریان و پریشان بود

چون ابر سبک بالان  می باری و می بارم

من دردِ محبت را هرگز به تو نسپردم

اینعقده ی دیرینرا میدانی و می دانم

بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی

این قصه ی غمگین را میخوانی و می خوانم

 

 

پ . ن. یه ترانه از سیاوش قمیشی هست ..

/ 12 نظر / 300 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

باران جان ممنونکه پیشم اومدی[لبخند][گل]

...

بالاخره ساختم...

...

...

sam

سلام مرسی از این شعری که برامون داخل وبت گذاشتی من از اولین روزی که ترانه های سیاوش قمیشی رو گوش میکردم عاشق این ترانه بودم نمیدونی چه قدرخوشحال شدم این ترانه رودیدم ازت ممنونم خیلی شاد شدم بازم دوست دارم به من سر بزنی [عینک]

صدف

بهم سرررررررررررررررررر بزن منتظرتم........بووووووووووس....

صدف

بهم سرررررررررررررررررر بزن منتظرتم........بووووووووووس....

صدف

خیلی وب قشنگی داااااااااااااری

شیما

مرسی دوست خوب ونازنینم ... قشنگ بود. شاد باشی.

minerva

خيلي قشنگ بود تا حالا نشنيده بودم[گل]